محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2967

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« اى پرستو كه در خانه اى « خانه خلوت شد « تخم بگذار و چهچه بزن « و هر چه مىخواهى تخم بگذار . » سپس گفت : « اينك حسين سوى عراق مىرود ، حجاز را نگهدار . » عبد الله بن سليم اسدى و مذرى ابن مشمعل ، هردوان اسدى ، گويند : به آهنگ حج از كوفه برفتيم تا به مكه رسيديم ، روز ترويه وارد آنجا شديم ، حسين و عبد الله بن زبير را ديديم كه هنگام بر آمدن روز ميان حجر و در ميان حجر و در ايستاده بودند . گويند : نزديك رفتيم و شنيديم كه ابن زبير به حسين مىگفت : « اگر مىخواهى بمانى ، بمان و اين كار را عهده كن كه پشتيبان تو مىشويم و ياريت مىكنيم ، نيكخواهى مىكنيم و بيعت مىكنيم . » حسين گفت : « پدرم به من گفته سالارى آنجا هست كه حرمت كعبه را مىشكند ، نمىخواهم من آن سالار باشم . » ابن زبير به دو گفت : « اگر مىخواهى بمان و كار را به من واگذار كه اطاعت بينى و نافرمانى نبينى . » گفت : « اين را هم نمىخواهم . » گويند : سپس آنها سخن آهسته كردند كه ما نشنيديم و همچنان آهسته گويى مىكردند تا وقتى كه دعاى مردم را شنيدند كه هنگام ظهر سوى منى روان بودند . گويند : حسين بر خانه و ميان صفا و مروه طواف كرد و چيزى از موى خود را بكند و احرام عمره بگذاشت آنگاه سوى كوفه روان شد و ما با كسان سوى منى رفتيم . ابو سعيد عقيصى به نقل از يكى از ياران خويش گويد : حسين بن على را ديدم كه در مكه با عبد الله بن زبير ايستاده بود ، ابن زبير به او گفت : « اى پسر فاطمه